استوارت هال- مطالعات فرهنگی
مطالعات فرهنگی و دیگر هیچ

استوارت هال، یکی از چهرههای اصلی مؤثّر در پیشرفتِ مطالعات فرهنگی در انگلستان - دستِ کم از طریق ریاستش بر مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بیرمنگهام بین سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۷۹ - بوده است. گویی هر جا نام مطالعات فرهنگی شنیده میشود لبخند معناداری از هال نیز به چشم می خورد.استوارت هال بسیار سعی کرد تا با توجه به گذشته اندیشه هایی از حال و آینده مطالعات فرهنگی را بسط دهد.به عقیده وی مطالعات فرهنگی نوعی صورتبندی گفتمانی به بیان فوکویی آن است و هیچ گاه خاستگاه منفردی ندارد. مطالعات فرهنگی متشکل از گفتمانهای چندگانه و تاریخ های گوناگون است. مطالعات فرهنگی همیشه مجموعه ای از صورت بندی های ناپایدار بوده و هست. هال بارها اشاره می کند که در مطالعات فرهنگی گویی چیزهایی مهم شده اند که در دیگر رویه های انتقادی و فکری دیده نمی شود. بنابراین قضیه جدی است و این جدیت از منظر هال عجیب رنگ و بوی سیاسی می گیرد.پر واضح است که او چگونه سعی می کند حد و مرزها را از اطراف مطالعات فرهنگی پاک کند و مدافع برخی مواضع در درون آن باشد.مطالعات فرهنگی انگلیسی، آنچه با نام هال حتی خوانده می شود، تبدیل به رویه انتقادی مارکسیستی شده بود. در واقع وی از طریق چپ نو به مطالعات فرهنگی وارد می وشد که به مارکسیسم همیشه به عنوان نوعی معضل و خطر نگاه می کرده است و نه به چشم نوعی راه حل. به بیان دیگر مواجهه میان مطالعات فرهنگی انگلیسی و مارکسیسم در ابتدای کار باید به صورت درگیرشدن با مشکل درک شود و نه به صورت نوعی نظریه یا حتی امری پروبلماتیک. مسئله اعتراض به الگوی زیربنا-روبناست که سرمایه داری را به نحوی ارگانیک متحول ساخت.
هال سپس استعاره متفاوتی را جسجو می کند، استعاره ای که امکان مقاومت بدهد و توان دست و پنجه نرم کردن به دسیسه را حتی داشته باشد.هال قاطعانه و پس از مطالعه بسیار هر گونه خویشاوندی بین مارکسیسم و مطالعات فرهنگی را رد می کند. وی از معمای نظریه نیز نام می برد. معماهایی که درست چیزهایی بودند که نظریه مارکسیستی توان پاسخگویی به آنها را نداشت. یعنی چیزهایی درباره جهان مدرن که گرامشی به کشف آن نایل آمد اما در چارچوب نظری مارکسیسم لاینحل مانده بود. چیزهایی نظیر سرشت فرهنگ، هژمونی، مناسبات طبقانی و مواردی از این دست که دستاوردهای تغییر مسیر بواسطۀ گرامشی اند. اما روی دیگر سکۀ گرامشی مربوط به خصلت بنیادی «جابه جایی» مارکسیسم است که به صورت ریشه ای برخی از مرده ریگ های مارکسیسم در مطالعات فرهنگی را جا به جا کرد. همانند توضیح وی در مورد روشنفکر ارگانیک که علاوه بر معضلاتی که پیش آورده است، اما هنوز رساترین تعریف است. طبق تعریف گرامشی روشنفکر ارگانیک دارای دو جنبه مهم است: نخست آنکه باید همه چیز را دقیق و عمیق بداند و دوم آنکه آنها مسئولیت سنگین انتقال ایده ها و شناخت ها را به کسانی که به صورت حرفه ای متعلق به طبقه روشنفکران نیستند را دارند.
