مروری بر کتاب معنا، فرهنگ و زندگی اجتماعی
مروری بر کتاب معنا، فرهنگ و زندگی اجتماعی
نویسنده: استوارت هال
گردآورنده: شقایق آزادمنش
دانشجوی ارشد مطالعات فرهنگی
دانشگاه علم و فرهنگ تهران
بهار 95
درباره نویسنده
استوارت هال[1] ( زاده ۱۹۳۲ در کینگستون جامائیکا - درگذشته ۲۰۱۴) نظریهپرداز فرهنگی انگلیسی است. هال، آثار کلیدی در فرهنگ و رسانه و سیاست دارد. هال یکی از چهرههای اصلی مؤثّر در پیشرفتِ مطالعات فرهنگی در انگلستان -دستِ کم از طریق ریاستش بر مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بیرمنگهام بین سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۷۹- بوده است. او تعدادی کتاب تأثیرگذار در سالهای پیش رو نوشت؛ شاملِ موقعیّتیابی مارکس: ارزیابیها و انحرافات (۱۹۷۳)، رمزگذاری و رمزگشایی در گفتمان تلویزیون (۱۹۷۳) و پلیسیکردن بحران (۱۹۷۸). پس از انتصاب به عنوان پروفسور جامعهشناسی در دانشگاه آزاد در ۱۹۷۹، هال چند کتاب تأثیرگذار دیگر نوشت. شاملِ راهِ دشوارِ تجدّد (1988)، مقاومت از طریق مناسک (۱۹۸۹)، شکلگیری مدرنیته (۱۹۹۲)، مسایل هویّت فرهنگی (۱۹۹۶) و بازنماییهای فرهنگی و رویّههای دلالتگر (۱۹۹۷). هال در ۱۹۹۷ از دانشگاه آزاد بازنشسته شد.
خلاصه ای از اثر
در این اثر که ترجمه مقدمه و فصل اول ازکتاب حجیم شش فصلی با عنوان "بازنمایی" است، محور اساسی کار هال بر چیستی فرهنگ و چگونگی تولید آن است و به این نکته می پردازد که چه نسبتی با زندگی اجتماعی- سیاسی دارد. در پاسخ به چیستی فرهنگ، وی فرهنگ را چیزی جز "معناهای مشترک" یا "مجموعه مفاهیم، تصاویر و تصورات مشترک" نمیداند (12). در پاسخ به چگونگی تولید آن، هال میکوشد تا با زبان ساده و مثالهای روشنگر بگوید که معنا از طریق دو فرآیند "بازنمایی مفهومی" و "بازنمایی زبانی" تولید و منتشر میشود(12). هال به نسبت فرهنگ و معنا با قدرت می پردازد و از زبان نظریه پردازانی مانند رولان بارت و میشل فوکو تشریح میکند که معنا چگونه در خدمت بازتولید رابطه قدرت در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی قرار میگیرد(13).
ایده اصلی هال
فصل اول-بازنمایی، معنا و زبان: در این فصل هال به این موضوع میپردازد که بازنمایی به چه معناست و چرا به آن اهمیت میدهیم. به عقیده وی "بازنمایی معنا و زبان را به فرهنگ پیوند میزند" (31). در واقع بازنمایی که هال به آن اشاره دارد فرآیندی است که طی آن معنایی تولید شده و به عنوان فرهنگ مبادله میشود. اما اینکه بازنمایی، معنا و زبان را با فرهنگ پیوند میزند پیرو سه نظریۀ «بازتابی»، «نیت گرا» و «سازه انگار» بررسی می شود(32).هال میگوید: «بازنمایی یعنی تولید معنا از طریق زبان» که دو درک از این تعریف ارائه شده است: اول بازنمایاندن چیزی همان به ذهن آوردن آن است. دوم، بازنمایی از طریق نمود یا نماد چیزی بودن(33). هال معتقد به دو نظام بازنمایی است: اول نظامی که بواسطه آن همه اشیاء، انسانها و رویدادها متناظر با "مفاهیم" میشوند(بازنمایی ذهنی) که البته این مفاهیم سازمان یافته، منظم و طبقه بندی شده هستند (36). نظام بازنمای دوم "زبان" است. در این نظام نشانه ها معرف مفاهیم و روابط مفهومی میان آدمیان هستند. نشانه ها در قالب زبانها سازمان می یابند و وجود زبانهای مشترک است که به ما توانایی تبدیل مفاهیم خود را به واژه ها، اصوات و ... میدهد.
در هردو موردِ نشانه های دیداری که "نشانه های تصویری" نامیده میشوند و نشانه های نوشتاری و گفتاری که "نمایهای" نامیده می شوند، معنا به هیچ وجه شفاف و روشن منتقل نمیشود(40). چرا که آنچه از یک تصویر استدلال میشود حامل معناست و باید تفسیر شود و آنچه در نوشتارو گفتار به موجودیتی اطلاق میشود، هیچ شباهت روشنی با آن چیز در واقعیت ندارد. بنابراین رابطه میان شیء با نشانه و مفهومی که برای اشاره به همان شیء استفاده میشود اختیاری است و هر چیز دیگری می توان به جای آن به کار برد(41). در حقیقت "معنا نه در شیء یا شخص یا چیز است، نه در واژه" بلکه این ما هستیم که معنا را ثبت می کنیم تا پس از مدتی قطعی و طبیعی به نظر رسد(42). معنا از طریق نظام بازنمایی و از طریق رموز ساخته و تثبیت میشود. در زبان ها و فرهنگ های مختلف، رمزها معنا را تثبیت می کنند و آنها به ما میگویند که برای بیان چه تصوری چه زبانی به کار بریم، تا معنا بتواند درون یک فرهنگ، به خوبی ردوبدل شود(43). حال مشخص شد که چرا معنا، زبان و بازنمایی چنین اهمیت حیاتی در مطالعه فرهنگ دارند به طوری که می توان گفت "تعلق به یک فرهنگ، تعلق به جهان مفهومی و زبانی تقریبا همسان" است(44). پس اگر معنا، نتیجه قراردادهای اجتماعی، فرهنگی و زبانی است، هرگز نمی تواند به صورت قطعی و نهایی تثبیت شود. نکته اصلی که هال به آن اشاره میکند اینست که " معنا در درون چیزهای موجود در جهان نهفته نیست بلکه ساخته و تولید میشود." معنا محصول یک عمل دلالتگر است، همان عملی که معنا تولید میکند و چیزها را معنادار میکند(47).
اما معناها از کجا می آیند؟در پاسخ به این سوال سه رهیافتی که پیشتر به آن اشاره شد، بررسی میشود: اول رهیافت بازتابی- معنا در خود شیء یا تصور نهفته است و کار زبان بازتاباندن معنای حقیقی، آنچنان که در جهان وجود دارد است.(48) سپسرهیافت نیت گرا- این گوینده یا مولف است که معنای منحصر به فرد خود را از طریق زبان بر جهان تحمیل میکند.(49) و در نهایت رهیافت سازه انگار- ویژگی عمومی اجتماعی زبان را می پذیرد، به این معنا که خود چیزها و کاربران فردی زبان هیچ یک نمی توانند معنا را در زبان تعیین کنند.(50)
فصل دوم-میراث سوسور: جاناتان کالر[2] میگوید: از نظر سوسور تولید معنا به زبان وابسته است: "زبان نوعی نظام نشانههاست."(59) سوسور نشانه را شامل دو عنصر معرفی میکند. عنصر اول دال که صورت است و عنصر دوم مدلول که تصور یا مفهومی است که از صورت در ذهن به وجود میآید. این دو لازمۀ تولید معنا هستند. از طرفی سوسور پافشاری میکند که پیوندگریزناپذیری میان دال(دلالت گر) و مدلول(دلالتیاب) وجود ندارد. وی استدلال میکند که نشانه ها "اعضای یک نظام هستند و در نسبت با دیگر اعضای آن نظام تعریف میشوند."(60) بنابراین معنای واژه ها عوض میشوند تا فرهنگهای متفاوت در لحظات متفاوت تاریخی، جهان را به صورت متفاوتی دستهبندی و درک کند(61). پس هر زبان دارای شیوههای متمایز و اختیاری برای سازماندهی جهان در قالب مقولات و مفاهیم است. این اختیاری بودن نشانهها باعث میشود که کاملاً تابع تاریخ و دگرگون شونده، باشند. اگر معنا دگرگون میشود و هرگز به ثبات نهایی نمیرسد، پس به چنگ آوردن معنا از طریق تفسیر انجام میشود. بدین ترتیب تفسیر به وجه ذاتی فرآیند معناسازی و معنایابی تبدیل میشود(62-63).
سوسور زبان را به دو بخش Langue [3] و Parole[4] تقسیم میکند. به نظر وی ساختار بنیادین قواعد، وجه اجتماعی زبان است که میتوان آن را در قالب علم مطالعه کرد و بخش دوم زبان یا کنش سخنگویانه فردی را سطح یا ظاهر زبان میداند. با جدا کردن وجه اجتماعی از کنش فردی است که سوسور دیدگاه متفاوتی با تصور متعارف ما از چگونگی کارکرد زبان ارائه میدهد.
فصل سوم-از زبان تا فرهنگ: زبان شناسی تا نشانه شناسی: هال می گوید که «سوسور» علمی را پیش بینی میکند که زندگی نشانهها در جامعه را مطالعه میکند و آن را سمیولوژی[5] مینامد(69) . «رولان بارت» نیز در مجموعه مقالات خود با عنوان اسطوره شناسی به نوعی رهیافت نشانه شناختی برای خواندن فرهنگ مردمی میپردازد و اشیاء و فعالیتهایی مثل کشتی کج را مثال می زند و آنها را نشانه یا زبان تلقی می کند که واسطه تبادل معنا هستند(70). «استراوس» نیز به مطالعه شعائر، اسطوره ها و قصه های عامیانه انسانهای بدوی برزیل می پردازد. او میخواهد بداند که آنها میکوشیدند که چه بگویند و در واقع چه پیام هایی درباره آن فرهنگ منتقل کنند(71). درآخر با ارائه مثالهایی نشان میدهدکهرهیافت نشانهشناسی روشی را برای تحلیلچگونگی انتقال معنا از طریق بازنماییهای تصویری به دست میدهد.
فصل چهارم-گفتمان، قدرت و سوژه: هال به سراغ «فوکو» و گفتمان فوکویی میرود و بیان میکند که دغدغه فوکو تولید دانش(نه صرفا معنا) از طریق آنچه گفتمان (نه صرفا زبان) مینامید بود. فوکو دنبال این موضوع است که انسانها چگونه خود را در فرهنگ جای می دهند و دانش ما درباره "امر اجتماعی یا معناهای پدیدار شده فردی و جمعی" در دوره های مختلف چگونه تولید میشود؟(83) در مورد درک فرهنگی و معناهای مشترک فوکو مدیون بارت و سوسور است ولی در مقایسه با رهیافت نشانه شناختی، رهیافت فوکو تاریخ محورتر بود و به جزئیات تاریخی بیشتر توجه می کرد. دغدغه اصلی او " روابط قدرت بود، نه روابط معنا"(83). فوکو با رد مارکسیسم هگلی(دیالکتیک) و نشانه شناسی استدلال میکند که، دیالکتیک به منزله منطق تضادها و نشانهشناسی، به منزله ساختار ارتباط، هیچ یک قادر به تبیین عقلانیت درونی ستیزها نیستند(84). فوکو نه زبان بلکه گفتمان را به منزله نظام بازنمایی مطالعه می کند. موضوع مورد علاقع وی قواعد و اعمالی بودکه، در دوره های مختلف تاریخی، گزاره های معنادار تولید میکردند. به نظر فوکو گفتمان است که موضوع می سازد و موضوع های دانش ما را تعریف می کند(85). در اصل معنا و عمل معنادار در چارچوب گفتمان ساخته می شود (86). نکته اصلی در این باب این است که به نظر فوکو فقط در چارچوب بستر تاریخی خاص است که چیزها معنا مییابند و درست تلقی میشوند که این تحولی بر خلاف گرایش غیر تاریخی در نشانه شناسی است(89).
فصل پنجم-سوژه کجاست؟ : در این قسمت هال به این موضوع می پردازد که سوژه فوکو در کجای نظریه وی قراردارد. در واقع از منظر فوکو این گفتمان است که دانش تولید می کند نه سوژه. فوکو درباره تصور سنتی از سوژه، یعنی خود کاملا آگاه، انتقاد داشت. وی معتقد است سوژه در چارچوب گفتمان تولید می شود. سوژه باید تسلیم قواعد و مقررات یا همان سامانه قدرت-دانش گفتمان باشد(106).
نقد کتاب
هال به این نکته می پردازد که آنچه به عنوان معناهای مشترک پذیرفته می شود فرهنگ را می سازد حال آنکه توضیح نداده است که چرا تفاوت فرهنگی وجود دارد و چه چیز باعث می شود بین دو فرهنگ فهم مشترک حاصل نشود؟
همچنین در جایی از کتاب هال به این موضوع اشاره دارد که معنا ثابت نیست، با این وجود معنا چگونه تغییر می کند؟چطور است که خود هال در جای دیگری می گوید نمی شود صبح از خواب بیدار شوی و اسم جدیدی برای یک شی بگذاری! پس چطور است که با به کار بردن واژه ای به یکباره مفهوم جدیدی می شود ساخت؟
پایان
منبع
هال، استوارت(1391)، معنا فرهنگ و زندگی اجتماعی،ترجمه احمد گل محمدی،تهران، نشر نی